مجله دایان



همانطور که میدانید طلا فی گرانبهاست که از زمان دیرین انسان ها علاقه به داشتن حتی یک تکه کوچک آن را داشته اند طلا این ف گرانبها از زمان های قدیم با طرح های مختلف بیشتر در بین خانم ها علاقه مند به خود جذب کرده است.این ف گرانبها در جشن ها و حتی هدیه بین دولت های مختلف کشورها تهفه ای گرانبها بوده و هست ولی در عرصه کنونی طلا همان ارزش گذشته را شاید هم بیشتر دارا می باشد و در طرح های متنوع در بازار برای خرید موجود می باشد و همین تنوع باعث شده میل به خرید طلا در بین ما افزون شود در ادامه با ما همراه باشید تا بیشتر در مورد طلا و طرح های آن با شما صحبت کنیم.

همانطور که گفتیم طلا و علاقه به داشتن آن از زمان های قدیم در بین انسان ها رواج داشته است ولی در زمان های قدیم به دلیل عدم وجود امکانات کافی این ف تنوع زیادی نداشته و طرح های آن فقط به النگو و یا انگشتر و حلقه محدود میشده و یا به صورت شمش با وزن های مختلف موجود بوده در آن زمان برای تنوع بیشتر انگشتر و یا لوح گردنی را به سنگ های گرانبها همچون زمرد عقیق و یا فیروزه منقش میشده ولی در عرصه کنونی با وجود دستگاه های تراش بسیار مجهز و سیستم های تعریف طرح این ف در طرح های مختلف قابل عرضه می باشد.

گردنبند

گردنبند یکی از طرح های تولید شده از ف طلا می باشد گردنبندها در مدل های مختلف طراحی گردیده طرح های موجود گردنبند شامل زنجیر،زنجیر پلاک،سینه ریز و. می باشد که در بازار با طرح های متنوع قابل عرضه می باشد.خرید این دست از طرح طلا برای خانم ها و آقایان پیشنهاد می شود که در بین خانم ها سینه ریز و زنجیر پلاک های سنگ دار بسیار طرفدار دارد.

انگشتر

این طرح از طلا در مراسمات مختلف و برای مناسبت های خاص از قبیل ازدواج بسیار کاربرد دارد و در طرح های مردانه و نه در بازار موجود می باشد. انگشتر در نوع های مختلف از قبیل رینگ،رکاب سنگ دار،انگشتری در بازار موجود می باشد و برروی رکاب های آن ها طرح هایی موجود است که بیشتر سلیقه ها را با خود همسو می کنند.

دستبند

دستبند به تکه طلایی گفته می شود که روی مچ بسته می شود این نوع از طلا در طرح های مردانه نه در بازار برای سلیقه های مختلف موجود می باشد.این تکه طلا دارای چند طرح زنجیری ظریف،کلافی ثابت می باشد دستبند از قدیم در طرح های طلا وجود داشته است و برای مرد و زن و حتی کودکان قابل استفاده است.

پلاک

این طرح از طلا قابل استفاده برروی تمام مدل ها می باشد از پلاک برای آویز گردنبند استفاده می شود پلاک ها در چند نوع مختلف طرح چهره،لوح های مذهبی و نام های مقدس در بازار طلا موجود می باشدو پلاک ها برای سینه ریز ها بصورت درشت و سنگین انتخاب می شود.

ما در این مقاله سعی کردیم انواع طرح های طلارا به شما معرفی کنیم همانطور که همه میدانیم خرید های اینترنتی جای خوبی در بین خرید حضوری و فیزیکی باز کرده اند طبق فعالیت وبلاگ ما در پایان هر مقاله یک فروشگاه اینترنتی را به شما معرفی میکنیم در این مقاله هم یکی فروشگاه طلا را به شما معرفی می کنیم

گالری طلای کاکامی

گالری کاکامی، با شعار «درخشش یک رؤیا» و با هدف ارائه خدمات و عرضه محصولات با کیفیت و طراحی بروز، فعالیت خود را به منظور ایجاد خلاقیت و نوآوری در صنعت طلا و جواهر ایران شروع نمود.

برند کاکامی با ارائه خدمات و عرضه محصولات با کیفیت و طراحی بروز در زمینه طلا و جواهر به مشتریان ، تلاش می کند تا نام خود را به عنوان برترین برند طلا و جواهر در سطح کشور ثبت نماید.

 


مجله دایان

مان ارباب سنگی یک رمان عاشقانه و فانتزی میباشد.هم اکنون میتوانید جهت دانلود رمان با فرمت PDF و لینک مستقیم رایگان برای گوشی موبایل, ایفون, کامپیوتر و لپ تاپ از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.

 

خلاصه و دانلود رمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی از رمان های محبوب سبک ارباب رعیتی میباشد

 

بخش هایی از متن رمان ارباب سنگی

ارباب سری ت دادو من نفس حبس شده امو با آسایش فرستاد بیرون.
شاممو بده! سری ت دادم و اول سوپ ارباب رو گرفتم سمتش و گفتم: بفرمایید
با شیطنت دهنشو باز کرد و با ابرو اشاره به غذا کرد
یعنی چی؟ من غذا رو بزارم دهن ارباب!
ارباب دهنشو بستو گفت:
فکم شکست بده دیگه! لب گزیدمو قاشق سوپ رو دادم به ارباب اونم همینطوری خیره بهم نگاه میکرد، از نگاه های خیره اش هول شده بودم و دستام داشت میلرزید کاش میشد بهش گفت تروخدا اینطوری نگاه نکن! اما اون همچنان با چشماش فقط منو نگاه میکرد قاشق بعدی رو که خواستم ببرم سمت دهن ارباب لرزش دستم بیشتر شدو سوپ ریخت روی پیرهن ارباب هول کرده قاشقو گذاشتم توی بشقابو گفتم: وای…وای بب‌‌‌…ببخشید ارباب
من نم…
+مهم نیست از کمدم یه لباس برام بیار
سری ت دادمو با “چشم” که زیرلب گفتم رفتم سمت کمد ارباب
وای چقددررر لباس داشت!
نمیدونم چقدر محو لباس های شیک ومختلف ارباب شده بودم که با داد ارباب به خودم اومدم:
چیشد پَ؟ سرمو بردم توی کمد ارباب و بعداز پیدا کردن تیشرت گفتم: پیداش کردم
همینطوری که سرم پایین بودو داشتم لباسو توی دستم صافش میکردم گفتم:
بفرما… با دیدن بالاتنه‌ی ارباب گوشام داغ شدن، چقدر بدنش عضله ای بود!! سرمو انداختم پایین ولباسو گرفتم سمت ارباب، ارباب خندید و چیزی زیرلب گفت که متوجه نشدم خدا خدا میکردم ارباب بزاره برم، چون مامان میگه تا الان کجا بودم، انگار اونم فکرم خوند چون روکرد بهمو گفت: میتونی بری.
شامو هم ببر.
+چیزی نخوردید که!
_اشتها ندارم
دراز کشید روی تخت و دوباره ساعد دستشو گذاشت روی پیشونیشو چشماشو بست،
سینی رو برداشتمو رفتم پایین…
چقدر خسته بود! خان هم نتونست سراز کارای ارباب دربیاره،با،بابا ومامان رفتیم اتاقمون و بعداز تعویض لباسام روی تخت ولو شدمو چشمامو گذاشتم روی همو طولی نکشید که خوابم برد.


مجله دایان

صیغه ی خان یک رمان در سبک ارباب رعیتی به قلم الف ب میباشد که هر شب در کانال تلگرام منتشر میشود. هم اکنون میتوانید جهت دانلود رمان صیغه ی خان با فرمت pdf بدون سانسور و لینک مستقیم رایگان از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.

 

خلاصه و دانلود رمان صیغه ی خان

داستان در رابطه با دختری روستایی به نام شاناز میباشد که مورد آزار و اذیت هایی از طرف پسر خان روستا، ورنا خان قرار میگیرد و پس از مدتی…

 

بخش هایی از متن رمان

“شاناز”
دستم رو محکم گرفت و کوبوندم به درخت. سرش رو که به طرف صورتم آورد، از بوی بد دهنش تقریبا نفس کشیدن رو فراموش کردم.
به سرفه افتادم. با صدای کریهش، زمزمه وار توی گوشم نجوا کرد:
-ننه بابات بهت یاد ندادن این وقت روز توی جاهای خلوت پرسه نزنی؟
با صدایی لرزون از ترس لب زدم:
-ورناخان بزارید من برم توروخدا اگر کسی ببینه…
قبل از اینکه فرصتی برای پایان دادن حرفم داشته باشم، سیلی محکمی به صورتپ کوبیده شد.
من توی چنگ ورنا گیر افتاده بودم. پسر لااوبالی خان روستا
شاید ورنا بزرگ ترین کابوس هر دختر توی روستا بود؛ نمی دونستم باید چیکار کنم، ذهنم اون لحظات توان تصمیم گیری و شاید کشیدن نقشه ی فرار رو نداشت.
مهم تر از همه، توی جنگل و طرفای رودخونه، ساعت ۷ شب پرنده هم پر نمی زد؛ چه برسه به آدم!
روسریم رو از سرم باز کرد و دور دهنم بستش.
با ناامیدی تمام، شروع به جیغ زدن کردن. اما جیغ های پی در پیم، تقریبا با وجود روسری روی دهنم، خنثی و بی اثر می شد.
انگشت اشاره اش رو به نشانه ی سکوت بالا آورد و با لحنی کشیده و آروم گفت:
-صدات دربیاد همین جا چالت میکنم
ضربه ی محکمی به پهلوم زد که با عجز و درد روی زمین افتادم.
اومد و روی شکمم نشست. چشمام از فرط ترس درشت شده بود. چیکار میخواست بکنه؟ سعی داشتم با دست هام پسش بزنم اما موفق نبودم.
دستش رو نوازش وار از روی گونه ام به پایین سوق داد تا به یقه ام رسید. خواستم بازم جیغ بکشم که این بار دستش رو روی دهنم گذاشت و با خشم بهم خیره شد و غرید:
-دهنتو ببند
تمام مدت متوجه ی حال خراب و مستیش بودم، اما نمی دونستم تا این حده که بخواد اینجور فکرها به سرش بزنه!
یقه ام رو پایین کشید و دست سردش رو روی سینه ام گذاشت؛ میون جیغ های پی در پی و شاید بی جونم، اشکام به پهنای صورتم ریخته می شد.
حس می کردم عاجزانه، هیچ راه فراری ندارم!

 


مجله دایان

رمان چال گونه یک رمان عاشقانه طنز بسیار زیبا میباشد.هم اکنون میتوانید برای دانلود رمان با فرمت PDF و لینک رایگان مستقیم برای گوشی موبایل اندروید, ایفون, کامپیوتر و لپ تاپ از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.

 

خلاصه و دانلود رمان چال گونه

داستان رمان در رابطه با دختری به اسم بهار که بسیار مقاوم, شیطان, و جذاب میباشد است.دست روزگار زندگی بهار را با زندگی پسری به اسم آرمین گره میزند…

 

بخش هایی از متن رمان چال گونه

خوابِ خواب بودم که ناگهان یک ماساژور داخل اومد ؛ از همون دورا دور برام دست ت داد .
به به خدا از خانومی کمش نکنه ؛ بالا سرم اومد که ناگهان تخت شروع به لرزیدن کرد .
ایول دستگاهش رو حتما روشن کرده ؛ وایستا وایستا من که خوابم، بابا دم خودم جیز . نگاه کن کیفیت خواب فول اچ دی .
ای بابا جنبه ی تعریف هم نداره ، دستگاهش خاموش شد؛ ناگهان دوباره روشن کرد .
صبر کن ببینم ، خاک برسرم گوشیم رو سایلنته داره زنگ می خوره .
من چه جوری تخصص گرفتم با این وضعم الله و اعلم .
جواب دادم .
– هو…م
صدای جیغ و ویغ شیدا تو گوشم پیچید .
چرا جواب نمی دی ؟ الهی گره کفنت و پاپیونی ببندم . یک نیم نگاه به ساعت کردم ؛ او…و ساعت ?:??صبح هست . +احیانا ملت ساعت ?:??صبح ، به جز تخت جای دیگه ای هم هستن ؟ معلومه که هستند ، داماد دکتر سیدی رو می خوان اتاق عمل ببرند .
+خب ببرن به من چه، می خوای برای سلامتیش ختم قرآن بزارم .
منگول تو باید بالا سر عملش باشی . دستی تو سرم کوبوندم ؛ البته با این کار، گوشیم رو تخت افتاد . نفهمیدم چطور قطع کردم؛ سر سری یک مانتو شلوار پوشیدم و مقنعه ام رو هم سرم کردم و گوشی و سویچ روبرداشتم و حرکت کردم . از اتاقم بیرون اومدم ؛ پله ها رو دو تا یکی پایین اومدم که شاتالاق به یک چیز به شدت محکم خوردم . +ای تو روح عمت ، ما که اینجا ستون نداشتیم . سپهر خواهری ستون ندارین داداش دارین که . مریضات حالشون بد شده ؟
+برادر من ، اصول دین می پرسی ها ! خوب معلومه دیگه، پ ن پ تلق تلق دارم سرزده میرم ذوق زده شن؛ به بابا هم بگو که رفتم.

 


مجله دایان

 

رمان خانزاده دلربا یک رمان عاشقانه بسیار زیبا میباشد که هرشب در کانال تلگرام منتشر میشود. اسم نویسنده رمان خانزاده دلربا مشخص نیست. شما میتوانید جهت دانلود رمان خانزاده دلربا با لینک مستقیم و فرمت pdf رایگان بدون سانسور از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.

 

خلاصه و دانلود رمان خانزاده دلربا

خلاصه ای از رمان خانزاده دلربا منتشر نشده است.

 

بخش هایی از متن رمان خانزاده دلربا

دستامو از سقف بسته و مثل يك شيء بي ارزش ارزيابيم ميكنه يه شلاق تو دستشه كه مدام باهاش بهم ضربه ميزنه:
-حقيري! كثيفي! دختره دهاتي!

با نفرت نگاهش ميكنم كه سرشو مياره جلو چشاي سرد و مغرورشو با وقيحانه ميخ نگاهم ميكنه:

-بهت اجازه دادم نگاهم كني؟

و ضربه محكم شلاق روي تنم ميشينه و جيغ ميزنم! ميخنده مثل ديوونه ها! خنده اش عصبيه!

ميره پشتم مي ايسته و لباسمو جر ميده يهو سردي چاقو رو روي كمرم حس ميكنم! تمام وجودم به لرزه در مياد و مي نالم:

-داري چيكار ميكني؟!

بي رحمانه چاقو رو درست جايي ميكشه كه با شلاق زخم كرده. جيغي از ته دل ميزنم كه چاقو رو ميندازه زمين و و دستمال سفيد شب زفافمون رو برميداره:
-اونا خون بكارتتو ميخوان ولي من فقط بهشون خون ميدم!

درحالي كه از درد كمرم هق هق ميكنم شروع ميكنم به فحش دادنش. خاتون مي گفت شب زفاف درد داره ولي من نمي دونستم اينطوري!

در حجله رو باز ميكنه و دستمال رو پرت ميكنه سمت جمعيت و صداي كل زن ها و شادي مياد.

مهموني ادامه پيدا ميكنه و من با لباس حجله ام از درد به خودم مي پيچم! فكر مي كردم وقتي عروس خان زاده ميشم زندگي شاهانه اي در انتظارمه ولي اين وحشي بازيا رو نميدونستم.

صداي پاهاشو كه نزديك ميشه مي شنوم. خم ميشه و چاقوي آغشته به خونم رو برميداره و جلوي صورتم تكون ميده:

-اممم كجا بوديم؟!

و با لحنش ترسناكي ادامه ميده:

-پوست صورت دختر ١٣ساله بايد مثل پوست بچه ٢ماهه صاف و لطيف باشه، نه؟ خوب نميشه خط خطيش كنم؟! هوم؟

چشام بيش از اندازه گشاد ميشه و اون چاقو رو نزديك صورتم ميكنه. جيغ ميزنم:

-نه تورو خدا… نه …كمك…كمك… يكي به دادم برسه!

پهناي چاقو رو به صورتم ميكشه. انگار داره از اين كارش لذت ميبره! با لبخند ميگه:
-بترس! زن بايد از شوهرش بترسه!

بعد خودشو مشغول فكر كردن نشون ميده:

-اوه! تو هنوز زنم نشدي نه؟!! انقدر كثيف و چندش به نظر ميرسي كه دلم نمياد نزديكت شم! بايد اينجا بموني! مثل يه تيكه آشغال! چه باحال! آشغال! اسم تو چيه؟!

هق هق كردم كه با چاقو ضربه اي به گونم زد:
-اسمت چيه؟

با گريه گفتم:
-نارين!

تيزي چاقو رو روي گونه ام فشرد:
-بگو آشغال!

سعي كردم سرمو عقب بكشم ولي چاقو رو بيشتر فشرد:
-اسمت چيه؟

تن و بدنم از ترس ميلرزيد وحشت زده سردي چاقو ته دلم رو خالي ميكرد.

فقط سيزده سالمه و بي پناهي رو با تمام وجودم حس ميكنم. تند تند ميگم:
-آشغال… اسمم آشغاله…

چاقو رو بالا ميبره با وحشت چشامو ميبندم كه با يه حركت طناب بالا سرمو ميبره. محكم روي زمين ميفتم طوري كه سرم جلوي پاهاشه!

چونه ام درد ميگيره. از درد ناله خفيفي ميكنم كه فرياد ميزنه:
-بلند شو!

بلند ميشم كه كمرم از درد تير ميكشه. هنوز جاي زخم چاقو مي سوزه. به زور مي ايستم با خشم بهم نگاه ميكنه:

-يه آشغال ١٣ساله نميتونه زن من باشه، اين رو فهميدي؟!!

فكم ميلرزه و با ترس تو خودم جمع ميشم كه فريادش منو از جا ميپرونه:

-فهميدي؟!!

تند تند سرمو تكون ميدم كه با پوزخند و تحقير سرتاپامو برانداز ميكنه:

-اين خراب شده رو مرتب كن و رو تخت منتظرم بمون.

 


مجله دایان

رمان آبنبات چوبی سبک رمان رئال بر مبنای یک اتفاق واقعی نوشته شده است.نویسنده رمان میگوید این رمان را به افراد زیر بیست سال پیشنهاد نمیکنم. این رمان دارای پایان باز است چن داستان از روی واقعیت است. جهت دانلود رمان با فرمت pdf رایگان با لینک مستقیم و بدون سانسور از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.

 

خلاصه و دانلود رمان آبنبات چوبی

رمان آبنبات چوبی روایتگر داستانی واقعی در رابطه با دختری است که به دلیل فقر به عقد مردی ظاهرا جنتل من در می‌آید غافل از اینکه رامین تمایلات سادیسمی دارد و این رابطه پر از درد و سختی برای مونا خواهد بود.

 

بخش هایی از متن رمان آبنبات چوبی

مونا زن جوان مطلقه و زیبایی است که با مرد جوانی به نام رامین که تاجر پارچه است آشنا شده، صیغه ی او می شود و با هم قول و قرار می گذارند که رامین در ازای هم خوابی با مونا مخارجش را تامین کند. همه چیز در ابتدا ساده به نظر می رسد، اما بعد از اولین هم خوابی، مونا متوجه می شود که رامین تمایلات سادیسمی دارد. گویا برای مونا دیر شده تا این رابطه را به اتمام برساند و مجبور است آنرا ادامه دهد.…


مجله دایان

 

رمان پسر حاجی یک رمان عاشقانه و مذهبی به قلم پریا قاسمی میباشد. شما میتوانید جهت دانلود رمان پسر حاجی با لینک مستقیم و فرمت pdf به صورت رایگان از وبسایت هیلتن استفاده کنید.

خلاصه و دانلود رمان پسر حاجی

داستان در رابطه با پسری به نام محراب، دردانه ی حاج بابا جانش است که میان خواسته ها و عقایدش دچار اشتباهاتی میشود و راهی جز ریاکاری را نمیتواند انتخاب کند. سمت و سوی دیگر قصه، داستان دختری موفق با یک زندگی آرام است که بر پایه ی قوانینی نا نوشته وارد سیاه چاله ای از مشکلات میشود و… .

 


مجله دایان

 

خلاصه و دانلود رمان دالان بهشت

داستان دختر و پسر جوانی است که به دلیل زیاده خواهی های دختر از یکدیگر جدا میشوند. پس از اینکه پسر داستان برای خود زندگی جداگانه تشکیل میدهد و دختر در تنهایی خود میماند، متوجه اشتباهاتش میشود و پس از ماجرهای زیادی باز به یکدیگر میرسند اما… .

دالان بهشت پس از بامداد خمار و چراغ هارا من خاموش میکنم سومین رمان پرفروش ایرانی است.

 

هم اکنون میتوانید جهت دانلود رمان دالان بهشت با فرمت pdf و لینک مستقیم رایگان برای گوشی اندروید و ایفون و کامپیوتر و لپ تاپ از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.



مجله دایان

رمان خان زاده روایتگر داستان دختری به نام ایلین میباشد که برای نجات مردم روستای خود تن به ازدواج با پسر خان زاده ای میشود تا برای آنها وارث بیاورد… . نویسنده ی این رمان مشخص نیست اما آنرا در کانال تلگرامی شخصی خود به اشتراک گذاشته است که هم اکنون میتوانید آنرا از بخش دانلود رمان در مجله اینترنتی هیلتن نیز دریافت کنید. جهت دانلود رمان خان زاده با فرمت pdf به ادامه مطلب مراجعه کنید.

خلاصه و دانلود رمان خان زاده

رمان خان زاده داستان دختری به نام ایلین را روایت میکند که برای نجات مردم روستایش با پسر خانی بزرگ به نام اهورا ازدواج میکند تا برای آنها وارث بیاورد و… .

 

بخش هایی از متن رمان خان زاده

از هر طرف صدای پچ پچ میومد. از خجالت سرم و پایین انداخته بودم و چیزی نمی گفتم اما توی دلم غوغا بود. قرار بود امشب خان روستای کرد نشین ها چند شبی رو خونه ی ما مهمون باشند اما همه می دونند خان برای پیوند زدن روابط، من رو برای پسر شهریش در نظر گرفته. خسته از نگاه ها از خونه ی کاه گلی مون بیرون زدم و به سمت پدرم که داشت مرغ ها رو برای ورود خان به مرغداری میفرستاد رفتم. با دیدنم لبخندی زد و گفت

حاضری دخترم؟ الاناست که ارباب برسه. نمیدونستم چطور حرفم رو بزنم. با کمی این پا و اون پا کردن گفتم آقاجان…میگن که ارباب من و برای پسرش در نظر گرفته.
با خوشحالی سر ت داد و گفت
آره.همای سعادت روی شونه ت نشسته دخترم… آخ چطور مقابل پدرم وایسم و بگم من دلم نمیخواد زن پسر شهری ارباب بشم. اون شهر درس خونده…خان زادست… از قبیله ی کردهاست… من دختر ساده ی روستایی چطور می تونم با چنین مردی ازدواج کنم؟ با هزار سرخ و سفید شدن خواستم حرفم و بزنم که خاتون داد زد ارباب اومد.
تمام تنم عرق کرد. ارباب ماشین داشت. اون هم ماشینی که توی عمرم ندیده بودم.
آخ آیلین مگه تو جز تراکتور و وانت مش رحمان ماشین دیگه ای دیدی؟
ماشین با عظمت ارباب ایستاد.ترسیده پشت پدرم سنگر گرفتم.
در ماشین باز شد و ارباب با ابهت پیاده شد.جرئت سر بلند کردن و نگاه کردن به خان زاده رو نداشتم.
پدرم به پهلوم زد و گفت
برو داخل چشم سفید. سری ت دادم و با دو پای اضافه فرار کردم. همه ی دخترا پشت پنجره ایستاده بودن. طیبه با به به و چه چه گفت خان زاده رو ببین ماشالله رستم دستان میمونه.بیا آیلینبیا نگاه کن که خوش‌خوشانت شده.
به سمت شون رفتم و از پنجره سرکی به بیرون کشیدم.
با دیدن خان زاده ی قد بلند و هیکلی صورتم از خجالت قرمز شد.
انقدر قد بلند بود که من تا زیر زانوشم نمی رسیدم.
طیبه خم شد و کنار گوشم گفت
_خوب نگاش کن،قراره با خان زاده برای قبیله ی کرد ها وارث بیاری دختر…

صورتم قرمز شد و یک قدم به عقب رفتم.
سمانه با دل سوزی گفت
سنش بالا میزنه آیلین تو هنوز هفده سالت هم نشده اما خان زاده کمه کم سی و پنج سالشه… سری به ترس ت دادم و گفتم من باهاش ازدواج نمی کنم
خاتون که حرفم و شنید پشت دستش کوبید و گفت
_دیگه این حرف و نزن گیس بریده…ارباب خودش ازت خواستگاری کرده اگه با خان زاده ازدواج کنی تاج سرشون میشی ما هم به یه نون و نوایی می‌رسیم. روستا از این فقر نجات پیدا میکنه. تو که نمیخوای با خودخواهی اجازه بدی کل روستا توی این اوضاع بمونه؟

سکوت کردم…دستم و گرفت و گفت
_چای ریختم بیا برای ارباب و خان زاده ببر بذار چشم خان زاده بهت بیوفته یک دل نه صد دل عاشقت میشه.

سکوت کردم.چه دل خوشی داشت خاتون. خان زاده هزار تا دختر شهری دیده بود من و با این لباس های محلی و این ریخت و قیافه نمی پسندید.
تا بخوام اعتراض کنم سینی چای و به دستم داد و به سمت اتاق فرستادم.
سینی توی دستم می لرزید. به اتاق رفتم و با صورتی از خجالت قرمز شده در و باز کردم
به محض باز کردن در خان زاده رو روبه روی خودم دیدم. که گویا قصد بیرون اومدن داشت.
با دیدنم صورتش جمع شد و از جلوم کنار رفت.
دستام شروع به لرزیدن کرد. از خجالت حتی نمی تونستم یه قدم دیگه برم جلو.
ارباب با دیدنم با به به چه چه گفت
ماشالا ماشالا چه دختر با کمالاتی بزرگ کردی علی. بابا با اشتیاق سر ت داد و گفت کنیز شماست. دخترم چایی رو بیار.
خواستم یک قدم جلو برم که خان زاده گفت
اونی که به خاطرش وادارم کردی تا اینجا بیام اینه بابا؟ سر جام قفل کردم. لحجه ش هم شهری و با کلاس بود. ارباب با چشم غره گفت آیلین از هر نظر برای تو مناسبه!
صدای طعنه آمیز خان زاده مثل پتک توی سرم کوبیده شد
_من هیچی تو خودت راضی میشی این دختر برات وارث…
حرفش و به حرمت بابام قطع کرد و با عصبانیت از اتاق بیرون زد.

 


مجله دایان

رمان شیطان یا فرشته یک رمان زیبا میباشد.هم اکنون میتوانید برای دانلود رمان با فرمت PDF و لینک مستقیم رایگان برای گوشی موبایل اندروید, ایفون, کامپیوتر و لپ تاپ از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.

خلاصه و دانلود رمان شیطان یا فرشته

این رمان در رابطه با نفرت یک شخص به فردی دیگر می پردازد و در ادامه زندگی اش این نفرت جای خود را عشق میدهد.

 


مجله دایان

رمان دختری که من باشم یک رمان عاشقانه زیبا به قلم نیلوفر 72 است که پنج سال پیش منتشر شده است! هم اکنون میتوانید جهت دانلود رمان دختری که من باشم با فرمت pdf و رایگان، با لینک مستقیم و بدون سانسور از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.

 

خلاصه و دانلود رمان دختری که من باشم

این رمان در رابطه با پزشک 30 ساله‌ی موفقی است که هنوز مجرد است و قصد ازدواج ندارد تا اینکه با دختری آشنا میشود که خودش را همانند پسرها کرده بود و… .

 

بخش هایی از متن رمان دختری که من باشم

 

همین که گفتم! یه بار دیگه اسم زن و زن گرفتن تو این خونه بیارین به خداوندی خدا میرمو دیگه برنمیگردم!خدا رو شکر دستم به دهنم میرسه که نخوام محتاج پولتون یا ارثیه یا هر کوفت وزهر مار دیگه ای باشم!

یه دفعه داغی سیلی بابا رو روی صورتم حس کردم درحالی که از عصبانیت میلرزید گفت:پسره نمک نشناس!برو گورتو گم کن از این خونه تا زن نگرفتی بر نمیگردی و اگر نه هیچوقت حلالت نمیکنم هیچوقت….پوزخندی نثارش کردم و گفتم:معلومه که میرم فکر کردی اینجا میمونم؟

با حرص به سمت در رفتم صدای هق هق مامان تو گوشم بیشتر عصبیم میکرد . از خونه زدم بیرون و رفتم سمت ماشین اومدم سوارش شم که دیدم لاستیک جلوشو پنچر کرده بودن با تمام تونم بهش لگد زدم و گفتم:بر مردم ازار لعنت!همون طور پیاده راه افتادم نیم ساعتی طول کشید تا برسم خونه لباسام زیاد نبود از سوز هوا خودمو تو کتم جمع کرده بودم.بالاخره رسیدم تو کوچه .

به خاطر مسیری که طی کرده بودم یه کم اروم شدم. با خودم فکر کردم برای این که از فکر اون شب در بیام به مهسا زنگ بزنم که شب بیاد پیشم.داشتم شماره مهسا رو میگرفتم که صدای داد و فریاد شنیدم:پولا رو میدی یا به زور بگیرم ازت بچه؟ــ:مردی بیا بگیرش مفت خورد من به تو یونجه هم نمیدم !

ـ:دیگه زیادی داری حرف میزنی!محسن بگیرشـ:ولم کن کثافت!صدای فریاد بلند شدم گوشی رو گذاشتم تو جیبم بدو بدو رفتم سمت سه نفری که تو تاریکی با هم درگیر شده بودن هنوز خیلی باهاشون فاصله داشتم ولی برق چاقویی که تو دست یکیشون بود زیر نور دیدم قدمامو تند تر کردم که صدای فریاد دیگه ای پیچید تو کوچه.

یه دفعه یکیشو سرشو برگردوند و گفت:فرنود بدو یکی داره میاد!شخص سومی که بین دستاشون بیحال شده بود رو زمین پرت کردن و سوار یکی از موتورایی شدن که اونجا پارک بود سرعتمو زیاد کردم ولی بهشون نرسیدم. جلو رفتم یه پسر ریزه میزه افتاده بود رو زمین با دیدن رنگ خون رو لباسش رفتم سمتش و گفتم:پسر جون حالت خوبه؟ناله خفیفی کرد چشماش نیمه باز بود به زور سنش به 17 -18 سال می رسید

خدا میدونه این وقت شب اینجا چی کار می کرد؟جوابمو نداد چند بار اروم زدم تو گوشش تا به هوش بیاد ولی فایده ای نداشت بدتر چشماش بسته شد! اروم بلندش کردم بر خلاف تصورم خیلی سبک بود باید میرسوندمش بیمارستان ولی ماشین نداشتم خونهمین طور از پهلوش پایین میریخت لباسای منم خونی کرده بود به موتوری که کنار پارک شده بود نگاه کردم پس طرف پیک موتوریه!

ولی با موتور که نمیشد بردش بیخیال بیمارستان شدم تصمیم گرفتم ببرمش خونه و خودم پانسمانش کنم!تا خونه راه زیادی نبود بدو بدو بردمش خونه !در خونه رو باز کردم .یه نگاه بهش کردم زنگش کبود شده بود دستمو گذاشتم رو زخمشو با صدای بلندی گفتم:مش رحیم! مش رحیم!مش رحیم خودشون از زیر زمین یه من رسوند با دیدن پسره رنگش پرید و گفت:چی شده اقا؟من:هیچی چاقو خورده ! وقت نیست ببرمش بیمارستان خودم پانسمانش میکنم! تو فقط برو موتورشو از تو کوچه بیار!ـ:باشه اقا چیزه دیگه لازم ندارین؟

 


مجله دایان

اتاق کاهگلی یک رمان ترسناک، عاشقانه و اجتماعی خیلی قشنگ به قلم سروش.م هستش که امروز تصمیم گرفتم بهتون معرفی کنیم. به گفته ی خود نویسنده رمان بر اساس داستان واقعی نوشته شده پس پیشنهاد میکنم به هیچ عنوان از دستش ندید!

 

معرفی و خلاصه رمان اتاق کاهگلی

اتاق کاهگلی یه رمان دوجلدی خیلی قشنگه که میتونید با استفاده از لینک زیر نقد و بررسی اشو بخونین و دانلودش کنید.

رمان اتاق کاهگلی

اتاق کاهگلی یه رمان پر از فضای ترس و دلهره، راز و رمز و حوادث ناگواره. رمانی که به قشنگی هرچی تمامتر میتونه ترس، عشق و خیلی چیزهای دیگه رو براتون به تصویر بکشه. جلد دوم رمان که جن گیری شیدا نامگذاری شده یه داستان متفاوته اما فکر نکنید که اتفاقات دو رمان بهم ربط ندارن یا یکی از اونها بی سر و ته هستش.

رمان جن گیری شیدا

جن گیری شیدا هم یه داستان دلهره اور و وحشتناکه، یه ترس سیاه و کابوسی مهم اما خیلی پیچیده تر و سنگینتر. تو بعضی از قسمت های رمان شاهد بحث های فلسفی و سوالاتی هستیم که هنوز بی جواب موندن و توی داستان مطرح میشن، پس علاوه بر ژانر ترسناک و درامِ جنایی بحث های فلسفی هم به این جلد اضافه شدن. جهت دانلود رمان میتونید از مجله اینترنتی هیلتن هم استفاده کنید.


مجله دایان

دانلود رمان استاد خلافکار

دانلود رمان استاد خلافکار

 

خلاصه و دانلود رمان استاد خلافکار

رمان در رابطه با دانشجویی است که در پایین شهر زندگی میکند و قصد دارد… .


بخش هایی از متن رمان استاد خلافکار

چند تقه به در کلاس زدم و وارد شدم.
با ورودم همه ی نگاه ها به سمتم برگشت و رشته ی کلام استاد از دستش در رفت.
فوری شروع به آنالیز صورتش کردم.
چشمای سبز،صورت شش تیغ… خودش بود.امیر کیان فرهمند.

خیلی سریع دست و پام و جمع کردم و در غالب یه دانشجوی سال اولی فرو رفتم و گفتم
می تونم بشینم؟ می دونست قراره امروز یه دانشجوی انتقالی داشته باشه برای همین پرسید : لیلا سماوات؟
سری ت دادم که گفت
بفرمایید! تشکری کردم و میز اول نشستم. عمدا این کار و کردم تا ریز ریز رفتارش رو زیر نظر بگیرم. مشغول تدریس شد و من فقط نگاهم پی رفتار و نوع حرف زدنش بود. توی کارش مهارت داشت،طوری که هیچ احدی شک نکنه شغل واقعی این استاد چیه! به همین دلیل من برای این مأموریت انتخاب شدم. چون تنها کسی که می تونست نقش مقابل این استاد عوضی هیچی ندار باشه یه بازیگر ماهر مثل خودشه! به محض تموم شدن کلاس از جام بلند شدم و زودتر از بقیه به سمتش رفتم.باید خودم و بهش نشون میدادم باید گزینه ی بعدیش من می بودم. یه دانشجوی به اصطلاح بی کس که خانواده ای نداره یه طعمه ی خیلی خوب. با دیدنم لبخند کوتاهی زد و گفت تدریس چطور بود؟
سعی کردم حسابی توی نقشم فرو برم و گفتم
_عالی استاد منتهی من به مبحث و نفهمیدم میشه دوباره برام توضیح بدید؟
سری ت داد… کم کم کلاس داشت خلوت میشد.
جزوه مو جلوش باز کردم و یه بخشی و نشون دادم.
وقتی خم شد روی میز دستم رو کنار دستش گذاشتم و با خم شدن صورتم رو نزدیکش بردم.


مجله دایان

 

دانلود رمان تدریس عاشقانه با لینک مستقیم و فرمت pdf بدون سانسور

رمان تدریس عاشقانه یک رمان عاشقانه و استاد دانشجویی به قلم ترنم میباشد که هم اکنون میتوانید با لینک مستقیم و فرمت pdf بدون سانسور و رایگان برای اندروید و ایفون و کامپیوتر و لپ تاپ از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید. این رمان هم اکنون درحال تایپ بوده و تا آخرین پارت منتشر شده در سایت قرار داده شده است.
دانلود رمان تدریس عاشقانه
 

 

 

بخش هایی از رمان تدریس عاشقانه

دستم و زیر چونم زدم و با لذت به استاد ترم جدید نگاه کردم.
پری سقلمه ای به پهلوم زد و گفت
مثل اینکه حسابی چشم تو گرفته ها…لابد الان داری خیالبافی می کنی.بین این همه کشته مرده تو شانسی نداری رفیق! آهی از سر لذت کشیدم و گفتم یه حسی بهم میگه این دیگه نیمه ی گمشدمه.
خندید و گفت
تو هر روز راجع همه همین حسو داری من که میگم کمتر دنبال نیمه ی گمشدت بگرد.میگم نکنه نیمه ی گمشدت همون فامیل از فرنگ برگشته تون باشه هان؟ با انزجار صورتم و جمع کردم و گفتم خدا نکنه! اه اه… تو نمی‌دونی مامانش…
حرفم با صدای محکم استاد قطع شد
اگه بحث تون واجب تر از درسه تشریف ببرید بیرون. آب دهنم و قورت دادم و گفتم واجب تر که هست استاد. اما ما همینجا راحتیم.
همه خندیدن. از اینکه ضایعه ش کردم حرصش گرفت. سر ماژیک رو بست و گفت
بفرمایید…هر چی تا اینجا تدریس کردم و کنفرانس بدید. در حالی که محو صورت مردونه ش شده بودم مسخ شده گفتم عشق…
باز همه خندیدن. یه تای ابروش بالا پرید و گفت
تدریس عاشقانه نکردم من خانوم….تشریف بیارید کنفرانس درس و بدید. چه قدر احمق بود. نمی‌فهمید من حواسم به درس نه فقط به قد و بالای خود تازه واردش بوده؟ بلند شدم و کوله مو برداشتم گفتم من هیچی نفهمیدم چون حواسم به کلاس نبود. الانم با اجازه میخوام برم.
صورت مردونه ش قرمز شد و گفت
پس بیخیال این واحد بشید چون دیگه حق حضور توی کلاس منو ندارید زیر لب گفتم بهتر مرتیکه ی عقده ای…
چند نفر دورم صدامو شنیدن و ریز خندیدن. آقای استاد هم اخماش شدیدتر شد.
زیر نگاه سنگین همه از کلاس بیرون رفتم!ما رو بگو یه ساعت راجع کی خیالبافی میکردیم. بمیرم بهتره تا اینکه نیمه ی گمشدم تو باشی


کلید انداختم و وارد شدم.با حسرت نگاهی به طبقه ی پایین خونه مون انداختم. تا قبل از اینکه پسر از فرنگ برگشته‌ی عمه بیاد این طبقه تمام و کمال مال من بود حالا حتی تختمم تصاحب پسر عوضیش شده بود.
با خستگی مقنعه‌مو در آوردم. آخ چی میشد اگه روی تخت خودم میخوابیدم؟
اون طوری که آمار داشتم پسر تحفه ی عمه اکثر شبا نمیاد.یا اگرم بیاد آخر وقت بیاد.
با وسوسه ی شیطانی که شدم در طبقه ی پایین و باز کردم و رفتم داخل…
خونه ی عزیزم نمیدونی دلم چه قدر برات تنگ شده بود.
کولر و روشن کردم و به عادت همیشه لباسام و از تنم کندم و پریدم روی تخت و ملافه رو روی خودم کشیدم و از اونجایی که توی فامیل به خرس قطبی معروف بودم بیخیال غم دنیا چشمامو بستم


با حس ت خوردن تنم غرق خواب گفتم
هممم صدای مردونه ی غریبه ای رو نزدیک به خودم شنیدم اگه دلتون ميخواد بیدار شید.
چشمام گرد شد و مثل برق نشستم.با دیدن یه مرد غریبه با بالاتنه‌ی ی خیس چشمامو بستم و گفتم
کافری تو… حجاب تو رعایت کن صدای حیرت زده‌ی مردونه ش توی گوشم پیچید تو اینجا چیکار میکنی؟
چشمامو باز کردم. اما به جای اون چشمم به سر و وضع خودم افتاد و خشکم زد.
کم کم فهمیدم اوضاع از چه قراره چشمامو بستم و دهنمو باز کردمو جیغ بنفشی کشیدم که خیلی سریع دستشو روی دهنم گذاشت و هلم داد روی تخت و خودشم به سمتم خم شد.
آب روی موهاش روی صورتم ریخت. چشمامو گرد شده بهش انداختم.صورتش یه سانت با صورتم فاصله داشت. چه قدر هم آشنا بود قیافش…
در حالی که زل زده بود به چشمام گفت
دستم و از روی دهنت برمیدارم اما جیغ نزن باشه؟ سر ت دادم.دستشو از روی دهنم برداشت… خواستم حرفی بزنم که با صدای عصبی بابام رنگ از رخم پرید شما دو تا چه غلطی دارید می کنید؟
با شنیدن صدای خشمگین بابام برق گرفته از روم بلند شد…


مجله دایان

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

Manga Kar پکیج اقدام پژوهی ، گزارش تخصصی و تجربیات مدون Nick temperature-measurement موکب حضرت زینب کبری سلام الله علیها آلنی آوینا دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد. مرکزنت مهتو